سايت‌های ديگر:
 


اشاره

آنچه که به صورت کنونی مورد مطالعهء خوانندگان قرار می گیرد، در واقع متن کامل نوشته ای است که دو بخش نخستین آن حدود یکنیم سال پیش در سایت "کابل ناته" به نشر رسیده بود. بخش آخری این نوشته که به بررسی اثر شادروان اکرم یاری اختصاص داده شده است، درینجا بار اول همراه با دو بخش قبلی خدمت مطالعهء نقادانهء خوانندگان تقدیم می شود.

کوشش من در این نوشته  در قدم اول نقد و بررسی دو اسطوره است که در میان روشنفکران ما از نیم قرن بدینسو از محبوبیتی بی نظیری برخوردار است.  این دو اسطوره "بورژوازی تجاری" و "اصلاحات امیر شیر علی خان" است. در بسیاری از زمینه ها اسطوره "بورژوازی تجاری" به عنوان عامل "زیربنایی"  در خدمت تبیین "اصلاحات امیر شیر علی خان"  و نیز "اصلاحات حبیب الله خان"، "جنبش مشروطه خواهی" و هنر و ادبیات - قصه نویسی  و شاعری -  در دو دهه آغازین قرن بیستم قرارمی گیرد.

باری باور به این اسطوره ها رایج تر و شایع تر از آن است که محدود به نویسندگان مورد بحث در این نوشته باشد؛ حلول این اسطوره را می توان بی زحمت در گفتار روزانهء روشنفکران ما وحتی در آثار اکادمیک سراغ گرفت.

نمونه ای کاملا ً جدید  از این اسطوره گرایی در گفتار روزانهء روشنفکران ما  اندکی پیش (8 مای) از بخش برنامهء شامگاهی  BBC  شنیده شد. پرتو نادری شاعر و نویسنده کشور در صحبت با سعید حقیقی (تهیه کنندهء موضوع ادبی "جوی بار لحظه ها، چگونگی رویکرد شاعران افغان به ضرورت تحول در شعر") از جمله چنین گفت:

"ولی در موردی که ما شعر معاصر افغانستان را از کجا آغاز کنیم، برای آن باید یک نقطه جستجو کنیم. به نظر من یکی از برجسته ترین نقطه های که می شود درینجا انتخاب کرد، آن پایه گزازی "شمس النهار" در 1873 میلادی در زمان امیر شیر علی خان است. برای نخستین بار افغانستان صاحب یک روزنامه می شود که در آنجا اخبار پخش می شود و شعر هم چاپ می شود و خلاصه اینکه مردم افغانستان می بینند که یک وسیله برای اطلاع رسانی در دسترس شان قرار می گیرد [...] به هر حال آن (شمس النهار) یک حادثهء بزرگ است در حیات فرهنگی افغانستان. می شود که بسیاری مسایل را از آنجا ما آغاز کنیم. همان گونه که سرچشمهء روزنامه نگاری ما از آنجا آغاز می شود، سرچشمهء ترجمه از آنجا آغاز می شود و گزارش نویسی به همان سبک و سیاق آن زمان.." (پرتو نادری در صحبت با BBC  ، 8 مای 2007)

اگر کسی فراسویی اسطوره باوری،  با دید انتقادی با گفتار نقل شده برخورد نماید، نمی تواند از پرسش های ازین گونه  خودداری کند  که آقای پرتو نادری براساس کدامین داده ها و اسناد تاریخی چنین ادعا های بی اندازه متهورانه را روا می دارند؟ آن هم در حالی که یک شماره نیز از "شمس النهار" تا هنوز به دست کسی نرسیده است تا بر اساس آن این همه ادعا ها را به کرسی نشاند.

چرا این قدر و این چنین در کاربرد واژه و جملات بی دقتی به خرچ می دهند؟  

"شمس النهار به عنوان برجسته ترین نقطهء آغاز برای شعر معاصر افغانستان"، "مردم افغانستان ... " شمس النهار یک حادثهء بزرگ در حیات فرهنگی افغانستان ..."سرچشمهء روزنامه نگاری ما، سرچشمهء ترجمه و گزارش نویسی" ما - همه و همه کاربرد های بسیار سهل انگارانهء واژه هاست برای ادعای بسیار ناموجه و بی مورد، آری فِتیشیسم (پرستش) واژه ها.   

اما نمونهء اکادمیک از اسطوره باوری را می توان در کتاب حفیظ الله عمادی (Emadi) یافت که در سال 1990 در نیویارک به زبان انگلیسی و در سال 1997 در کراچی تجدید چاپ شده است. عمادی می نویسد:

"سرآغاز شیوه کاپیتالیستی تولید در افغانستان [!] در زمان حکومت شاه[!] شیر علی خان در 1868- 1879 آغاز گردید، زمانیکه روند تکامل جهانی کاپیتالیستی راهش را به سوی خاور به وسیلهء قدرت های استعماری  پیدا کرد." (ص 17)       

جالب این است که برای عمادی اسطوره "بورژوازی تجاری" نیز کافی نیست. او این اسطوره را به آن مرحله ارتقاء می دهد که دیگران آن را از سیر رشد و تکامل "طبیعی"  آن انتظار دارند: "بورژوازی" و "شیوهء تولیدی سرمایه داری"! واین چه خوب قابلیت ارتقایی یک اسطوره را به هرچه بیشتر اسطوره شدن نشان می دهد.        

به هر صورت قسمی که دیده می شود، این دو اسطوره ریشهء عمیق در گفتار روشنفکری ما دارد و این خود دلیل کافی است برای زدودن آن. این را هم باید گفت که در گفتار روشنفکری ما اسطوره ها، تنها به همین دو خلاصه نمی شود، بلکه  اسطوره های بی شماری در آن موج می زند. و یکی از نقش های عمدهء روشنفکر به معنایی واقعی آن نیز همین اسطوره  زدایی هاست.

احمد حسین مبلغ (9 مای 2007)


به دوستم دهقان زهما که اندیشیدن برایش نیایش روزانه است.

"سه چیز پایدار نماند: مال بی تجارت وعلم بی بحث و ملک بی سیاست." (سعدی)

بورژوازی تجاری واصلاحات امیرشیرعلی خان

اسطوره یا واقعیت؟

(متن کامل)

فهرست

  • نگاه کلی به وضعیت تاریخ نگاری در افغانستان
  • غبار: منشأ نظریه "بورژوازی تجاری"
  • نقد دیدگاه نویسندگان:
  1. اسماعیل پور: پیدایش "طبقه تازه"
  2. اسدالله حبیب:"جوانه زدن پدیده های فروریزندهء نظام مسلط ملاکی" در نیمه اول قرن نزدهم و تأثیر آن بر"دگرگونی چشمگیر و پراهمیت در قلمرو ادبیات"
  3. پویا فاریابی: "پیدایی نطفهء جنینی بورژوازی تجاری" به عنوان "عامل مهمتر" برای اصلاحات  امیر شیر علی خان
  4. شادروان روان اکرم یاری: "چگونگی پیدایش و رشد بورژوازی در افغانستان"

  • نظر کلی
  • یادداشت ها و منابع

نگاه کلی به وضعیت تاریخ نگاری در افغانستان

درتاریخ نگاری افغانستان، تاریخ سیاسی کشور عنصر مسلط و انحصاری این حوزه را تشکیل می دهد. ابعاد فرهنگی، و به ویژه اجتماعی و اقتصادی درآن یا به کلی نادیده گرفته می شود، و یا به صورت عناصر جانبی و فرعی، بی رابطه با هم، درذیل آن ذکرمی گردد. تازه این یگانه حوزهء مسلط وانحصاری نیزاز دستبرد وسانسوردولتی مصئون نماند وآنرا به شدت سردچارآفت و بلای تحریف، حذف و جعل ِ واقعیت های تاریخی ساخت. دواثرازاین میان جایگاه استثنایی دارند: "افغانستان درمسیرتاریخ" (غبار1967) و "افغانستان درپنچ قرن اخیر" (فرهنگ 1989). استنثنایی بودن جایگاه این دو اثردرحوزهء تاریخ نگاری کشور تصادفی نیست، بلکه از تلاش کاملا ً آگاهانهء صاحبان آن ها در درهم شکستن حصارهای تنگ این حوزه ناشی می شود. 

این واقعیت تلخ  که چاپ ونوشتن چنین آثاری که از دستبرد وسانسوردولتی درامان بماند، درشرایط سیاسی آنروزافغانستان، حتی در"دهه دموکراسی" (به شمول دهه های بعدی)  ممکن نبوده است، می توان ازسرگذشت این دواثر تاریخی درک کرد.

هدف عمدهء  شادروان غبار از نوشتن اثر"افغانستان در مسیر تاریخ" این است که برای اولین بار برای هموطنانش کتاب تاریخی یی عرضه کند که از حذف و جعل و تحریفات رایج  مبرا باشد، به تعبیر خودش "تاریخ واقعی مردم افغانستان" را بنویسد:

 "... من تاریخ واقعی مردم افغانستان را خواهم نوشت و درآن اسناد خیانت حکومات استبدادی و اشخاص مربوطهء شان را نیز برملا خواهم کرد." (غبار 1999، ص 275)

غبار کتاب پرارزشش را نوشت و چاپ نیز شد، اما چنانکه می دانیم، افغانستان ِ "دهه قانون اساسی"  نیز نگاه افگنی هموطنانش به این یگانه کتاب تاریخی غیر رسمی را نتوانست برتابد. کتاب مدت بیشترازده سال درچاپ خانهء "مطبعه دولتی کابل"، یگانه مطبعه موجود درآن زمان،  زندانی شد، تا اینکه در سال  1359 شمسی به همت روشنفکران سازمان "کانون مهاجر" بار دوم درشهرقم ایران به چاپ رسید و به این وسیله به صورت وسیعی درمعرض مطالعهء هموطنان قرارگرفت.

درکشوری که قانون ودموکراسی حاکم است،  تاریخ راستین نوشتن یک امرتحقیقی بی خطراست، اما نه سهل وساده و کار هرکسی. اما درسرزمینی که ازقانون ودموکراسی به شکل واقعی آن خبری نیست، تاریخ نویسی هم تحقیق است وهم مبارزه. غبار هم محقق زبردست است و هم مبارز بی ترس. او با نوشتن این اثرتحقیقی ثابت کرد که سالها زندان و تبعید روح نستوه او را در پیری نیز نیفسرده است.      

"افغانستان درمسیر تاریخ" (جلد اول ودوم) بنا برشهادت حشمت خلیل غبار، فرزند آن شادروان،"اولین اثرغبار [است]  که بدون ملاحظات استبداد نوشته شد وسانسورچیان دولت آنرا تحریف نتوانستند..." وبه این وسیله ازبلای "سانسور"، "ازدیاد"،"حذف ویا تبدیل کلمات و جملات" و"صفحات" که برسرآثاردیگرغبار آوردند، درامان ماند.(همان، ص 281) (تأکیدها درهمه جای این نوشته ازراقم این سطوراست.) (1)

سرگذشت کتاب "افغانستان در پنچ قرن اخیر" نیز حکایه از ناممکن بودن تاریخ نگاری راستین تحت شرایط حاکم سیاسی افغانستان ِ آن زمان دارد. شادروان فرهنگ بایست نزدیک به پنجاه سال "گرد تاریخ نویسی" را رها کند نا بتواند با گریزاز سانسور و فشارهای نوع دیگرسیاسی در کشور، درتبعید موفق  به نوشتن اثر پرارجش گردد. شرح  ماجرا را  ازقلم خود فرهنگ  بخوانیم:

"... درسالیان دهه 1940 هنگامی که که دولت به تدوین تاریخ عمومی افغانستان تصمیم گرفت، انجمن تاریخ که ازعلاقمندی من به این موضوع آگهی داشت، نگارش بخش مربوط به صفاریان را به من محول کرد. من این کار را با خوشی پذیرفته مدتی را در بررسی مدارک و اسناد صرف کردم و کتابی را در تاریخ دورهء مذکور مهیا نمودم که تا جایی که من دسترس یافته بودم بر واقعیات تکیه داشت. پس ازآن در مجلس دعوت شدم که در هر هفته یک بار به ریاست یک تن از ارکان دولت تشکیل می شد وبرای اجزای تاریخ که توسط نویسندگان مختلف نگارش می یافت صحه می گذاشت.

درجریان مجلس مذکور دریافتم که آنچه مقامات در نظردارند تاریخ نگاری نیست، بلکه تاریخ سازی است؛ اعنی ارائه  پیشامد های  تاریخی به شکلی  که با سیاست دولت مطابقت داشته باشد. به این صورت یک بخش ازنوشته های من رد شد ونکات دیگر خواه مخواه به آن افزوده گردید ومتنی برابر به مد روز به میان آمد که بعدا ً توسط انجمن تاریخ به چاپ رسید. اما من پس ازاین جریان تصمیم گرفتم که دیگر گرد تاریخ نویسی نگردم و گرایش خود را به این موضوع با گفتن یادداشتها از کتب تاریخ و احیانا ترجمهء آثار مورخین خارجی راضی بسازم."  (فرهنگ 1371 ش، ج 2، ص 329-330)

ازجملات بالا به روشنی ازسانسورونظارت دولتی برامرتاریخ نگاری آگاه می شویم که چگونه بدانوسیله مجال نفس کشیدن آزادانه ازمورخ به کلی سلب می شود. 

به هرصورت حاکمیت سانسور دولتی گذشته ازآنکه کاری ترین ضربه ها را برفرهنگ کشور درمجموع وارد آورد، از زیان های مصیبت بارآن بر تاریخ نگاری کشور، همانا محدود ماندن آن در بعد سیاسی (آن هم دربد ترین شکل جعل و مسخ شدهء آن) بوده است ودرنتیجه جدایی آن از ابعاد اجتماعی و اقتصادی تاریخ کشور؛ زیرا دست زدن به این ابعاد بیشتراز بعد سیاسی تاریخ نگاری موجب تحریک و به چالش طلبیدن سانسورچیان دولتی می گردید. این است که تاریخ اجتماعی و اقتصادی کشور به صورت حوزهء دست ناخورده و تابویی درآمد و هیچ اثرجداگانه دراین باب نگاشته نشد. البته این واقعیت دردناک تا پایان دههء هشتاد میلادی قرن گذشته معتبراست وبه ویژه روشنفکر کشی ها ومردم کشی های وحشتبار تره کی، امین درقدم اول و کارمل و نجیب که موجب از دست رفتن بهترین استعداد های فکری بالقوه و بالفعل  کشور گردید. بعد از پایان دهه هشتاد باید به شناسایی عوامل دیگر درفقدان یک نوشته ای (تک نگاری/ مونوگرافی) درخور توجه - که یکی از جنبه های تاریخی کشور را در رابطه با اوضاع  اجتماعی  و اقتصادی مورد بررسی قرار داده باشد -، رفت.

باری هدف عمدهء کتاب "افغانستان درمسیرتاریخ" و"افغانستان در پنچ قرن اخیر"، پالایش تاریخ کشور ازمسخ، تحریفات و بد آموزی تاریخ نگاری رسمی است واین امرمهمترین دستاورد علمی درزمینهء تاریخ عمومی افغانستان است. البته این یاد آوری به این معنی نیست که دراین دواثرحرف آخرگفته شده است (نویسندگان ارجمند این دواثرنیز چنین ادعای نداشته  اند)؛ گفتنی ها، تجدید نظرها، حک واصلاحات زیادی درین زمینه، مانند سایرزمینه های فکر واندیشه باقی است واین امر یک جریان مستمروفرجام ناپذیر است. ونکتهء کلی درخوردقت درمورد این دوکتاب  توجه صاحبان آنها به نقش عوامل اجتماعی و اقتصادی درپهلوی عوامل دیگر درتاریخ است.

مسلم است که در یک اثرتاریخی که بر اوضاع عمومی یک کشور ناظر است، نمی توان به یکسان به همه جوانب  موضوع مورد بحث پرداخت واین امراز محدودیت های درونی و اجتناب ناپذیر تاریخ عمومی ناشی می شود و به صورت نسبی با تاریخ نگار رابطه دارد. تاریخ عمومی برای پربارشدن هرچه بیشتر دراین زمینه  وابسته به " تک نگاری" هاست که هر "تک نگاری" یی با گزینش یک جنبهء خاص و مشخص جامعه دریک دوره  به مطالعه و بررسی می پردازد. مثلا ً رابطهء ارباب ورعیت درمناطق مختلف کشور، ویژگی ها وتفاوت های آنها ازهمدیگر، وضعیت زندگی دهقانان زمیندار، بی زمین،  میزان بهرهء مالکانه و ...  قبل از کودتای هفت ثورچگونه بوده است واشغال کشور که منجر به ترک اجباری شمارزیادی ازباشندگان آن به کشورهای همجوارگردید، چه تغییراتی دراین رابطه وارد کرده است؟ تجارت، حرفه ها در شهرهای مهم کشورو باشندگان آن - هرات، قندهار، کابل–  درقرن نزدهم با ازهم پاشیدن امپراطوری زودگذر وابتلای کشوربه انارشیسم ِ ناشی از جنگ ها میان سلالهء محمد ذایی ها و سدوذایی ها، به چه سرنوشتی گرفتارشده است؟ یا وضع رسوم و آداب سنتی و مذهبی که از یک منطقه تا منطقه دیگرکشورتفاوت داشته است، درهرمنطقه مشخصی چگونه بوده است؟  نقش ونفوذ قشر روحانی و نظام آموزشی آنان و رابطهء شان با متنفذین محلی ازچه کیفیتی برخورداربوده است؟ ردیف سوالات را می توان وسعت بخشید. جواب دقیق به هرپرسشی از این گونه از حوصلهء تاریخ عمومی خارج است و نیازمند تگ نگاری های جداگانه است.

فقدان تحقیقات و بررسی ها در زمینه های مشخص ِ مسایل اجتماعی کشور- که نمونه های کمی ازآنها دربالا ذکر شد - مانع ازاحتیاط و صرفه جویی روشنفکران ما در رویکرد شان به  نظریه های کلان از قبیل فیودالیسم، سرمایه داری و امثال این گونه مفاهیم نگردیده  است.

نظریهء پیدایش "بورژوازی تجاری" که طرفداران آن دراین نوشته مورد نقد و بررسی است، ازاین جمله است. با وجود اینکه هیچ تحقیق مشخصی در این زمینه وجود ندارد، این نظریه ای بدون پشتوانهء واقعیت های تاریخی در میان بخش وسیعی از روشنفکران ما به عنوان یک حکم ثابت شده رواج بسیار دارد.

غبار: منشاء نظریهء پیدایش "بورژوازی تجاری"

شادروان غبارنخستین مورخ ما است که  اصلاحات امیر شیرعلی خان،  جنبش روشنفکری دههء اول قرن بیستم و اصلاحات امیرحبیب الله خان را با "دگرگونی درساخت اقتصادی جامعه" که از دیدگاه اوظهور"طبقه بورژوازی  تجاری" را به دنبال داشت، پیوند می هد. او در رابطه با اصلاحات امیرشیرعلی خان از" زمینه روئیدن جنین سرمایه داری در جامعه فیودالی افغانستان برای باراول" سخن می گوید (غبار 1980، ص 594). غبار وضع تجارت را در زمان امیرعبدالرحمن خان  چنین ارزیابی می کند:

"امیرعبدالرحمن توانست که باردیگر در شرایط فیودالی دولت را مرکزیت بخشد و امنیت سرتاسری کشور را قایم نماید. لهذا با آنکه ماهیت اقتصاد رژیم فیودالی باقی مانده بود، تبادله جنس وپول رو به انکشاف نهاد و مقدمه پیدایش  سرمایه تجاری را در دایره وسیعی فراهم نمود. یعنی هسته ئی که با دوره امیر شیرعلی خان یکجا معدوم شده بود، احیا گردیده و سرمایه تجارتی" بسویه ملی" بمیان آمد  ودرطی بیست سال آینده  طبقه  بورژوازی تجارتی متراکم گردید  و در پهلوی آن فرهنگ جدید ظهورکرد." (همان، 648)

غبار در رابطه  با اصلاحات امیر حبیب الله خان، از" قشر قلیل" روشنفکران این دوره  به عنوان نمایندگان" بورژوازی  ملی تجارتی و زمیندارلیبرال" نام می برد:

" در حالیکه تجارت توسعه یافته و بورژوازی تجارتی بسویه ملی تبارز نمود، خصوصا ً که از زمان امیر عبدالرحمن خان به بعد انکشاف تجارت روز افزون بود:  در کابل جراید خارجی دست بدست محافل روشنفکری میگشت و این قشر قلیل که در ابتدا ازبورژوازی ملی وزمیندارلبرال نمایندگی میکردند، بعدها برای تحدید قدرت بی سرحد شاه، تحصیل استقلال افغانستان و بوجود آوردن قانون اساسی به فعالیت آغاز نمودند. ولی اینها از داشتن ارتباط  با توده های مردم محروم بودند." (همان، 610)  فشردهء نظریات غبار را در این زمینه در جملات ذیل می یابیم:

"همزمان با انقلاب سیاسی (سال 1919) افغانستان، اوضاع داخلی کشور به این قرار بود: از قرن 18 به بعد شکل سیاسی ملوک الطوایفی کشور تغییر خورده می رفت، زیرا اقتصاد فیودالی رو به انکشاف بود، سرمایه تجاری که طلایهء سپاه اقتصاد سرمایه داری است از زمان امیر شیرعلی خان به شکل پراگنده سرزده و درپهلوی آن علایم فرهنگ نو وصنایع  نو دیده می شد. در عهد امیرعبدالرحمن مرکزیت دولت وامنیت سرتاسری کشور، تجارت مازاد محصولات زراعتی را توسیع و زمینهء ظهور سرمایه تجارتی را به سویه ملی آماده کرد. در زمان سلطنت امیر حبیب الله خان بورژوازی تجارتی تراکم کرد و فرهنگ جدید ظهور نمود."  (همان، 751)

آنچه در بالا نقل شد، تمامیت دیدگاه شادروان غبار را در بارهء نقش "طبقه بورژوازی تجاری"  درزمینهء اصلاحات در زمان شیرعلی خان و جنبش سیاسی و فرهنگی روشنفکران درزمان امیرحبیب الله خان بیان می کند ونیز چنانچه ذکریافت، نخستین تفسیرجنبشهای روشنفکری درمرحلهء آغازینش برمبنای ظهورآن "طبقه" است. اما طرح مسأله ازجانب غبار چنان کلی است که بایست آن را درحد یک فرضیه مورد توجه قرار داد وبرای نفی واثبات آن به مطالعهء منابع تاریخی پرداخت؛ و درضمن برای احترازازآمیختن مفاهیم و مقوله های اجتماعی با هم (دراین جا تجارت، تجار، بورژوازی و بورژوازی تجاری) یک تصویرروشن از"بورژوازی تجاری" ارائه کرد تا تفاوت  و مرزآن از پدیدهء تجارت به صورت کلی روشن گردد؛ وخواننده بداند که کمیت و کیفیت تجارت به چه اندازه رشد نیازمند است و چه ویژگی های مشخصی را کمایی کند تا بتوان از پیدایش "بورژوازی تجاری" سخن زد. اما متأسفانه هیچ یک ازنویسندگان مورد بحث ما دراین نوشته اقدام به چنین روشی که کاربرد مفاهیم بدانوسیله روشن و مشخص گردد، نمی پردازد. نتیجهء اینگونه کاربرد غیردقیق مفاهیم چیزی است که جامعه شناس نقاد امریکایی چارلزرایت میلز(Charles Wright Mills) (1973، ص 72) از آن به عنوان "فتشیسم مفاهیم" (2) (پرستش واژه ها) نام می برد.  آنان (به استثنای شادروان یاری)  بدون آنکه اندکی زحمت  پژوهش و بررسی درموضوع را برخود هموارسازند،  تفسیرغبار را بدون هرگونه دیدگاه انتقادی می پذیرند. آنان درنوشته  های شان به عوض اینکه نظریه غبار را به عنوان یک فرضیه در نظر گیرند، آنرا بصورت یک حکم واصل اثبات شده درآورده اند،  بدون آنکه حتی یک مدرک تاریخی در اثبات آن اضافه کنند.

قسمی که تذکر یافت، پذیرش این دیدگاه منحصربه نویسندگان مورد بحث درینجا نمی شود. این دیدگاه طرفداران زیادی در میان روشنفکران ما دارد و این خود ضرورت هر چه بیشتری نقد و بررسی دراین زمینه و حوزه های همانند آنرا را ایجاب می کند. بدان امید که خوانندگان گرامی با دید نقادانه این نوشته را  به عنوان سهم متواضعانه دراین راستا در نظرآرند.

§§§§§

در این نوشته دیدگاه های چند تن ازنویسندگان کشور مورد نقد وبررسی قرار می گیرد. آنطورکه تذکریافت، آنان سعی می کنند تا اصلاحات امیرشیرعلی خان را با جنبش روشنفکری و حتی ظهور یک طبقهء جدید اجتماعی یعنی"بورژوازی تجاری" ربط دهند؛ و به همین صورت جنبش روشنفکری مشروطه خواهی و اصلاحات امیرحبیب الله خان را بر مبنای پیدایش این پدیده  تبیین کنند.

پرسش این است که آیا اصلاحات امیرشیرعلی درخورآن است تا آن را با ظهور"بورژوازی تجاری" و "جنبش روشنفکری" ربط داد؟

ویا اصلا ً درآن زمان چیزی بنام "جنبش رشنفکری" و یا پدیدهء "بورژوازی تجاری" وجود خارجی داشته اند تا این ارتباط را توجیه نمایند؟

وبه همین صورت آیا می توان "بورژوازی تجاری" را، آن هم  درصورت وجود آن درآن زمان، به عنوان "زیربنای" اصلاحات امیر حبیب الله خان در نظرآورد؟

دیدگاه های نویسندگانی  که درینجا مورد بحث است:

  1. م. اسماعیل پور
  2.  داکتراسدالله حبیب
  3. داکترپویا فاریابی
  4. شادروان اکرم یاری

1- م. اسماعیل پور: پیدایش "طبقه تازه"

اسماعیل پور درنوشته ای با عنوان "روزنامه نگاری در افغانستان"  می نویسد:

"در زمان شیرعلی خان به سبب مبارزهء اجتماعی گروهی از آگاهان و روشنفکران و نیز رشد طبیعی جامعه که با تغییرات در امور نظامی، اقتصادی، دامپروری و کشاورزی و پیدایی تجارت و طبقه ای تازه درکشورهمراه بود، در زمینه های  فرهنگی و اجتماعی نیزدرافغانستان تحولاتی پدید آمد. [...] شمس النهار، نخستین نشریهء افغانستان به زبان فارسی (1290 ق) در همین زمان منتشرشد"  ( در: حسن انوشه 1378 ش، ج 3، ص 444).

درجملات نقل شده در بالا نویسنده در ضمن از"مبارزهء اجتماعی گروهی ازآگاهان و روشنفکران و پیدایی طبقهء تازه" سخن می گوید، بدون آنکه مشخص کند که این"طبقهء تازه" کدام طبقه بوده است؛ اما درک منظورش ازاین"طبقهء تازه" با درنظرداشت شیوع همگانی نظریهء مورد بحث کارمشکلی نیست، به خصوص که نویسنده با ذکر"پیدایی تجارت" قبل ازاین مفهوم سرنخ را به دست خواننده  می دهد؛ این همان شبح معروف "طبقهء بورژوازی تجاری" است. اما بی دقتی وفقدان غور وتأمل  درکا ر برد مفاهیم از سرتاسر جملات نویسندهء مقاله آشکار است: "مبارزهء اجتماعی گروهی ازآگاهان و روشنفکران"، "رشد طبیعی جامعه"، "پیدایی تجارت"، گویا تجارت دراین سرزمین قبلا ً وجود نداشته است و یکباره در زمان امیرشیرعلی خان از زمین سرزده است.

عجالتاً دربرابرادعاهای اسماعیل پورعلامت پرسش میگذاریم وبه نوشته های دیگران دراین زمینه رجوع می کنیم که حامل همین گونه دیدگاه های غیردقیق و کلیشه یی هستند.    

2-    دکتراسدالله حبیب: "جوانه زدن پدیده های فروریزندهء نظام مسلط ملاکی در نیمه قرن نزدهم و تأثیر آن بر دگرگونی چشمگیر و پر اهمیت در قلمرو ادبیات"

 اسدالله حبیب سعی دارد تا "تحولات و نو آوری" درشعرآنروزافغانستان (جنگنامه ها) را  در پرتوتغییرات اجتماعی آنزمان تفسیر کند. آنچه این تفسیررا با واقعیت های تاریخی آنزمان بیگانه میکند، جاسازی پدیده های نو (به تعبیر خود او "پدیده های فروریزندهء نظام مسلط ملاکی") اززمان امیرشیرعلی درزمان افغانستان ِ بعد ازجنگ اول افغان وانگلیس است. اسدالله  حبیب می نویسد:

 "بررسی و تحلیل جنگ نامه های نامداران آن دوره نشان میدهد که ظهورشخصیت  های تاریخی در قبای قهرمانان داستانهای حماسی و حکایه پردازی از رویدادهای  تاریخی شاعروشعر را به واقعیت های عینی نزدیکتر کرد و جاذبهء واقعیت شاعر رسالتمند آن روز را  به سنن ادبی کلاسیک و به سنت پرستی بی اعتنا و بی علاقه  ساخت. [...] در کنار این دیگرگونی چشمگیر و پراهمیت در قلمرو ادبیات سیمای  زندگی نیزبا تطوردر گیربود، بدین تفسیر که پدیده های فروریزندهء نظام مسلط  ملاکی درعمق جامعه جوانه میزد، تجارت خارجی افغانستان از آغازسدهء نزدهم، چنانکه  سیدجمال الدین افغانی مشخص کرده بود،  با بخارا، ایران و هند جاری بود. پس ازنیمهء آن سده رشد بیشتریافت و فراخ  تر گردید.

موهن لال مینویسد: امیر دوست محمد در زمینهء بازرگانی طرح های تازه ریخت و بدین صورت داد و ستد را بارورتر ساخت." (حبیب 1366 ش، ص 65-66)

آیا دیگرگونی در قلمروادبیات در آن زمان واقعاً چنان "چشمگیر و پراهمیت" بوده است که بتوان با اسدالله حبیب از"بی اعتنایی و بی علاقه گی شاعررسالتمند آنروز به سنن ادبی کلاسیک وبه سنت پرستی" زیر تأثیر"جاذبهء واقعیت" سخن گفت؟

ازسه "جنگنامه" ای که به فاصله های کوتاه و نسبتا ً دراز زمانی به دنبال همدیگر سروده شده اند،"جنگنامه" غلامی، سرودهء محمدغلام غلامی ازنخستین آنهاست (1259 ق/ 1843 م) که به قول فرهنگ "ازنظر شعری کم مایه است، اما دارای ارزش تاریخی می باشد" (همان، ج 1، ص314)."جنگنامه" موسوم به"اکبرنامه" حمید کشمیری که یک سال بعد از"جنگنامه" غلامی سروده شده است (حبیب، ص 26)  ازمعروف ترین واصیل ترین آنهاست و"جنگنامه" سومی با عنوان "محاربهء کابل یا ظفرنامه"  ازبی اصالت ترین آنها. بی اصالتی آن درفرمایشی سرودن آن نهفته است ومی توان آن را در زمرهء شعر و شاعری "حزبی و ایدیولوژیکی" به حساب آورد. همانگونه که درقرن بیستم رهبر وحزب،  نویسنده و هنرمند را ملتزم می سازد که براساس معیارهای از قبل تعیین شدهء ایدیولوژیکی تاریخ نگاری کند، شعربسراید، داستان پردازی کند، معماری کند، پیکره بتراشد؛ استعمارانگلیس نیز کسی را به نام قاسم علی مأمور می کند تا به نفع آنان "ظفر نامه" بنویسد.

باری اگر"جنگنامه" را مانند هرآفریده دیگرادبی وتاریخی درچارچوب شرایط زمانی و مکانی پیدایش آنها مورد ارزیابی قراردهیم، بدون آنکه جهت گیری های سیاسی و فکری زمان خود مانرا بر آنها تحمیل کنیم – درست کاری که آقای حبیب می کند-  جواب به پرسش بالا را منفی می یابیم.

نه!  با وجود ارزش تاریخی "جنگنامه ها" که ازحساسیت شاعران آنها نسبت به حوادث تاریخی ناشی می شود، نمی توان از" بی اعتنایی شاعررسالتمند آن روز به  سنن ادبی کلاسیک و سنت پرستی" سخن زد. آن شاعران ازهرجهت به  سنن ادبی "کلاسیک" پابند بوده اند، نمی توان هیچ عنصری از سنت شکنی را ازاین "جگنامه ها" کشف کرد، نه درفرم ساخت شعری و نه درنگرش شاعرنسبت به هستی ("جهان بینی"). 

حمید کشمیری زمان خودش را که درمجموع زمانهء فترت، انحطاط درشعرفارسی است وازآن به تعابیر"عهد جهال"،"ختم اهل سخن" یاد می کند با شکوفایی شعردراعصار خاقانی، سعدی، مولوی و فردوسی مقایسه می کند و با قدم نهادن درطریق آنان می خواهد با"اکبرنامه"  سنت آنان را زنده کند؛ یک حادثه تاریخی را درقالب "کلاسیکی" آنان می ریزد:   

در"فصل در بیان موجب تألیف کتاب":     

         

مرا با بزرگان روشن نهاد شبی صحبتی  اتفاق  اوفتاد
ازان هوشیاران بیدار مغز   همی خواند هریک غزلهای نغز
زخاقانی و سعدی و مولوی گهی شد غزلخوان و گه مثنوی
درآخر کسی گفت زان انجمن  که هیهات شد ختم اهل سخن
ندانم چه بود آن خجسته زمان   که بودند زین سان سخن پروان
درین عهد جهال شهر و دهات باشعار بی معنی و ترهات
چواین گفتگویش بگوشم رسید بمغز از تف خشم جوشم رسید
بدو گفتم ای دوست آهسته باش زگفتار باطل زبان بسته باش
سخن هست کاهل سخن نیست کس چمن هست مرغ چمن نیست کس
چنان از زبان تیغ رانی کنم که تسخیر ملک معانی کنم
کند برمن از گنبد آبنوس هزار آفرین روح دانای طوس

(اکبرنامه، ص 14-16) 

درنوع نگرش کشمیری نیز نمی توان هیچ عنصر"نو" را یافت، "جهان بینی" شاعر کاملا ً تا سطح عامیانه  "قضا و قدری" است،  نه"بی اعتنایی به "سنت پرستی". خرد چاکر قضا و قدر است و اورا یارای سر پیچی از حکم قضا و قدر نیست:

                

قضا زیرکانرا کند بی خبر قضا آدمی را کند کور و کر
بتقدیر تدبیر فرمان براست قضا و قدررا خرد چاکراست
چه امکان و یاراخرد را که سر بپیچد  زحکم قضا  و قدر
چه خوش گفت فرزانهء هوشمند که نبود حذر با قدرسودمند

(همان، ص182)

 و یا سرنوشت گرایی شاعردرشکوه از چرخ:

 

کسی را که چرخ ابتلا آورد هجوم بلا بر بلا آورد
کند هردمش از نو آزار زار  سرنیش خارش زند نیش مار
نه مسکین رها گردد ازچنگ او  نه شه ایمن از رنگ و نیرنگ او

                                                                                                               (همان، ص190)

درمورد "اکبرنامه" حمید کشمیری به صورت کلی یک سوال را مطرح می کنم و جواب آنرا به صاحب نظران ادب و هنر کشور وامی گذارم. ازدیدگاه تاریخی بدون تردید،"اکبرنامه" یکی ازاسناد مهم درجنگ حماسه آفرین ماعلیه اشغال گران  انگلیسی است واین امر بیانگرارزش تاریخی این اثردر رابطه با یک بخش از تاریخ افغانستان است. واما ( طرح سوال) آیا از دیدگاه بررسی ارزش ادبی"اکبرنامه"  مناسب تر نیست تا آنرا درچارچوب زمانی و مکانی آفرینش های شعری درمیان شاعران پارسی گوی کشمیردرنیم قارهء هند (هندوستان) مورد نقد وارزیابی قرار داد تا دردرون حوزهء شعر و شاعری افغانستان درقرن نزدهم؟

اینکه اسدالله حبیب از"جوانه زدن پدیده های فروریزندهء نظام مسلط ملاکی درعمق جامعه" آنروز سخن میزند، به کلی به دور از واقعیت های تاریخی است. حقیقت امراین است که درافغانستان آنروز برخلاف برداشت اسدالله حبیب، نه "سیمای زندگی با تطوردرگیربود" ونه از"پدیده های فروریزندهء نظام مسلط ملاکی" خبری بود. جنگ اول افغان وانگلیس هیچگونه تغییری درمناسبات ارباب رعیتی آنروز درپی نداشت. شادروان غبارسیستم ملوک الطوایفی این دوره را حتی به مراتب بد تراز دوره های پیشین توصیف می کند و از تنزل هرچه بیشترتجارت در این دوره سخن میزند:

"این تنها نبود، اردوی مختصرافغانستان نیز در بین پنچ پسر امیرتقسیم گردید [...] این سیتم ملوک الطوایفی امیر دوست محمد خان بمراتبی از ملوک الطوایفی قدیم بد تربود، زیرا هرشهزاده درهرمحلی که حکمران بود، مالیات و عایدات آن محل را درتیول و جاگیرخود داشته، دروضع و جمع آوری مالیات ودر تطبیق مجازات واستثمارازدهقان و مالدار، دست آزادی داشته ومعناً پادشاهی کوچک بشمارمیرفت، و هیچ مقام بازپرسی از آنان وجود نداشت. به این صورت گویا افغانستان بعد ازغسل انقلاب لباس مستعمل سابق را پوشید و 20 سال دیگررو به انحطاط رفت."

غبار در رابطه با تجارت، زراعت و صنعت و فرهنگ  ادامه می دهد: " درطی این مدت بکقدم در راه انکشاف تمدن و فرهنگ، زراعت و صناعت و تجارت و عمارت برداشته نشد [...] تجارت افغانستان در دورهء امیردوست محمد خان نسبت به دوره دولت ابدالی بسیار تنزل کرد." (غبار، ج 1، ص 574)

داوری غبار در بارهء امیر دوست محمد خان با داوری سید جمال الدین افغانی کاملاً دمساز است. افغانی می نویسد:

"... وانقلاب شان (منظورجنگ و نزاع میان پسران امیر است) خون ریزی و خرابی مملکت و تاراج اموال مستلزم گردید بلکه امیر دوست محمد خان هم که  درحیات خود بهر ولایت یکی از پسران خود را والی گذاشت نهایت خطا ورزیده  بود زیرا مملکت افغان مملکت قانونی نیست گویا بدست خود دروازهء فتنه و فساد را در بین بلاد کشاده هر کدام را به طغیان و عصیان قوت و قدرت عطا کرد." (افغانی 1373 ش، ص 95)

تأکید افغانی بسیارجالب است: "زیرا مملکت افغان مملکت قانونی نیست" (!)  این تأکید  یک جمله ای معترضه است (در صورتیکه ترجمه دری مطابق با اصل عربی اثر باشد).  افغانی که از نارسایی حکومت امیردوست محمد خان به زمان گذشته سخن می گوید، با بیان این جملهء معترضه به زمان حال، می خواهد فقدان قانونیت ِ"مملکت افغان" را ازحکومت امیردوست محمد خان به حکومت های دیگرافغان  تأمیم دهد. افغانی دراین تأمیم دادن یقیناً به خصلت و ماهیت مشروعیت بخشی قبایلی حکومت افغان نظرداشت. واز طرف دیگراین امر واضحاً بیانگرفهم وبرداشت ِ مدرن واصلاحگرایانهء افغانی ازسیاست و دولتمداری بوده است.

جالب ترین بخش کتاب افغانی، فصل چهارم کتاب اوست که وی درآن بعد ازشرح مختصر رویداد های سیاسی تا پایان دورهء  دوم امارت امیرشیر علی خان، به توصیف کلی "اخلاق وعادات ومذاهب" وچگونگی امرارمعاش اقوام افغانستان و طرز اداری حکومت می پردازد. در زمینهء خصلت "اسبداد شرقی" امرای افغان می نگارد:

"اغلباً امیردر وقت غضب و بد گمانی اموال وزراء را ضبط می نماید و همچنان سرداران حکمران در اطراف بالای ملازمین و زیردست ها این معامله را اجرا  می کنند و ارباب ثروت از تجاران و زارعان نیز برین بلا مبتلا می باشند: امیرازمال خزانهء سلطنتی آزادانه تصرف می نماید هیچ کس حق ممانعت ومخالفت  ندارد چون حکومت افغانیه پابند واجبات اداری و قوانین ملکی نیست که آن را به اصلاح مملکت مجبور بسازد ازین رهگذربه اهتمام راه ها و اصلاح سرکها و ممانعت قطاع الطریق و محافظت قافله ها و نگاه داشت راه ها اهتمام نمی ورزد  حتی اگر قافله از یک شهربه شعر دیگری میرود تا وقتیکه دسته های عسکری  مسلح به تفنگ ها و شمشیرها در بین نباشند و آماده حرب و ضرب نگردند ممکن  نیست از یک شهربه شهر دیگری بروند و از این جهت تجارت درین بلاد کمترست" (همان، ص 127)

منظور از نقل نسبتاً مفصل از کتاب افغانی این بود تا خواننده تصویرروشن و زنده از وضعیت نابسامان سیاسی و اجتماعی کشوردر- سه ربع اول قرن نزدهم –  وتأثیرمخرب آن بر تجارت و اقتصاد کشوردر مجموع بدست آرد و آن تصویررا با بر داشت اسدالله حبیب ازاوضاع سیاسی و اجتماعی آن زمان مقایسه کند.

اسدالله حبیب جهت موجه جلوه دادن نظریه "جوانه زدن پدیده های فروریزندهء نظام  مسلط ملاکی در عمق جامعه"، تصویری ازتجارت خارجی افغانستان ارائه میکند، که  گویا تجارت افغانستان ازآغازقرن نزدهم تا پایان این قرن  روند آرام و مستمر داشته است و چنین تصویرکاملا ً خلاف ِ واقعیت را  به سید جمال الدین افغانی نیز نسبت میدهد:

"... تجارت خارجی افعغانستان از آغاز سده نزدهم، چنانچه سید جمال الدین افغانی مشخص کرده بود، با بخارا، ایران و هند جاری بود."

برعکس ادعایی اسدالله حبیب، افغانی برای امرتجاری افغانستان ازآغازسدهء نزدهم تا  تأ لیف اثرش که به احتمال زیاد اندکی بعد از وفات امیرشیرعلی خان صورت گرفته باشد، یک  پروسهء طبیعی ومتداوم را مشخص نمی کند. بلکه قاعده وشیوهء  رایجِ شرایط سیاسی و اجتماعی بر اساس نوشتهء افغانی که در بالا ازآن نقل شد، چنین بوده است:

•    ضبط اموال وزرا توسط امیردر وقت غضب و بد گمانی.

•    ضبط اموال ارباب ثروت ازتجاران و زارعان توسط سرداران حکمران.

•    ویرانی راه ها، وجود قطاع الطریق به دلیل فقدان پابندی حکومت افغانیه به واجبات   اداری و قوانین ملکی.

سند  مهم تاریخی دیگر که حکایه از وضعیت نابسامان ِ تجارت از آغازقرن نزدهم در افغانستان دارد، کتاب الفنستون ((Elphinstone است که در سالهای اول همین سدهء نزدهم نوشته شده است. الفنستون می نویسد:

"بازرگانان عمدتأ متشکل از تاجیکان، فارسیوانان و افغانان اند. هرچند در کشور بازرگان را به نظر حقارت نمی نگرند و بازرگانان جزو طبقات بالا به شمار می روند و برخی از خانان خرد رتبهء درانی هم بازرگانی می کنند، باز هم تجارت، آن گستردگی و رونقی را که در ایران و هند دارد، این جا ندارد.

جنگهای داخلی مداوم منجر به سقوط بازرگانی شده، راه ها نا امن گردیده و باب تاراج کاروانهای تجاری بر روی دسته های متخاصم باز شده است. در غیر این صورت، موقعیت کابل در میان ایران و هند و بلوچستان آن هم با در اختیار داشتن کشمیر منافع بسیاری در بر می داشت. [...] به هر صورت واضح است که بازرگانی ِ منظم برای بزرگان شغلی نا مناسب شمرده می شود." (الفنستون 1373 ش، ص 245)

وارتان گریگوریان (Vartan Gregorian) در کتاب "ظهور ِ افغانستان ِ نوین (1880- 1945)"، با ارزش ترین اثر درتاریخ افغانستان، در فصل  سوم آن (افغاانستان در سراشیب انحطاط: اصلاحات دوست محمد و شیرعلی) با استفاده ازآثار تاریخی و سیاحت نامه های جهان گردان درآن زمان،  تصویر بسیار زنده و معلومات سودمند درزمینهء جنگ های مخرب میان امیران افغان وتاُ ثیرات  وحشتناک آنها بر زندگی مردم وتجارت عرضه می کند.

ازهمان آغاز قرن نزدهم جنگ های ویرانگر داخلی که غالبا ً با تحمیل مالیات سنگین وگزاف بر پیشه وران و تاجران همراه بود، موجب فرار آنان به کشورهای همسایه می گردید. گریگوریان از قول بارون مایندورف  می نویسد که درسال 1817 در بخارا تعداد پناهندگان افغانستان در نتیجهء فتنه و آشوب جنگ های داخلی درحدود دوهزار تن می رسیده است. (گریگوریان 1969، ص 52)

صدمهء اقتصاد شهرهای مهم افغانستان از قبیل کابل، هرات وقندهار و کاهش وحشتناک نقوس آنها از پیامد های فتنه های این "ملک ِ بی سیاست" (به قول شیخ سعدی) بود. نفوس شهرهرات از    100000 درسال 1810 به 40000 درسال 1826 و به 20000  تا سال 1845 تقلیل یافت. قندهار، مرکز بزرگ ترانزیت برای تجارت از راه زمینی که در سال 1809 تقریبا ً دارای 100000 جمعیت بود، درسال های میان 1826- 1836 یک سوم چهارم آن شمار را داشت  (همان، 53-54).

 آیا درچنین وضعیت و شرایطی که درآن زمان بیشترقاعده بوده است تا استثنا، می توان از"رشد تجارت خارجی"، "تطور درسیمای زندگی وجوانه زدن پدیده های فروریزندهء نظام مسلط ملاکی در عمق جامعه" سخن گفت؟

آیا تنها از سه "جنگنامه" که مهمترین آن هم ("اکبرنامه") از آن ِ شاعری است که نه آب کابل را چشیده