حمزه واعظی
سنخ شناسی فرهنگ ملی
درآمد:
مجموعه ای از پاره فرهنگ ها شامل نشانه ها، هنجارها، سنتها، افکار، روش های زندگی، نماد ها و الگوهای رفتاری متنوع قومی ـ کتله ای، شکل های متفاوت بیان، نظامهای ارزشی و مبانی اعتقادات وباورها که در یک فرایند اجتماعی ـ تاریخی تلفیق وسا مان دهی گردیده وهویت مشترک یک جامعه ی سیاسی را تبلور بخشند، فرهنگ ملی شکل می گیرد.
منابع فرهنگ ملی:
فرهنگ ملی، بدلیل برخورداری از عناصر پویا و پرشمار، متأثر از داده ها ی گوناگون ومنبعث از منابع مختلفی است که سیره و ساختار بنیادین آن را در یک فرایند متنوع ومتکُثر فراهم و تألیف نموده وبه غنا مندی می رساند. این منابع با کارـ ویژه های چندگانه، بستر تولید وتوزیع بسته های فرهنگ ملی درحوزه ی مصرف می گردد. بنا براین، گزاره های ذیل می توانند از مهمترین منابع فرهنگ ملی به شمار آیند:
ـ آموزه های دینی ـ مذهبی
ـ رفتارها ونماد سازیهای فرهنگی ـ تاریخی وداده های آموزشی دولت ملی.
ـ ویژگیهای محیطی واکو لوژیک
ـ ارزشهای فرهنگی ـ اقتصادی والگوهای مصرف و تولید
ـ فراورده ها، وزشها و الزامات فرهنگ مسلط جهانی
ویژگی ها:
فرهنگ ملی، حوزه ی منبسطی از مفاهیم و مصادیق پاره فرهنگ های رایج در میان گروههای قومی، مذهبی و اجتماعی را بازتاب می دهد که در یک پروسه ی تعاملی، پالایش، قرینه سازی، ادغام و گزینش می گردد. تدارک، ترتیب و تلفیق چنین گونه های فرهنگی و رفتاری ای، بصورت تدریجی و دریک همزیستی و پیوستگی مداوم تاریخی به فرجام رسیده و کلیت سامان یافته و همگان پذیر را به نمایش می گذارد. از ین رو، " فرهنگ ملی در عین تجانس نهایی خود، در درون نا متنجانس است. گرایش های گوناگونی دارد.، زیرا در هرجامعه، گروه بندیهای مختلف با ارزش گزاریهای متفاوتی موجود است." (1) بدین جهت، جلوه ها و نشانه های ایمایی ومعنایی فرهنگ ملی می تواند ویژگی های ذیل را تبیین وتمثیل نماید:
ـ متکثر، چند وجهی، وچند گانه است
ـ توسعه پذیر، پویا و پایدار است
ـ پیوند دهنده، همگان پذیر، الزام آور ومعطوف به احسا سات مشترک می باشد
ـ در یک فرایند زمانی تدریجی، به سا زمان پذیری و تولید انبوه می رسد
بنا بر این، " فرهنگ ملی هر سرزمینی، دارای خصوصیات و ویژگی های خاص آن سرزمین است که تحت عناصر تاریخی، جغرافیایی، مذهبی، عقیدتی و کلیه ی آن خصوصیاتی که رنگ و بوی خاصی دارد و به آن ملت هویتی متفاوت از دیگران می دهد، شکل می یابد. فرهنگ ملی از پایه های استقلال ملی است و بر مردم آن جامعه است که از فرهنگ خود همانند سرزمین خود، دفاع کنند." (2)
نسبت فرهنگ ملی با پروسه ی ملت سازی
عناصر فرهنگ ملی، در یک محیط اجتماعی، شرایط فرهنگی و عینی ، وخصوصیت زمانی ای به وارستگی وگشایش می رسد که زمینه ها وملزومات واقعی پدیده ی دولت ـ ملت به ظهور شایسته وتبلور بایسته رسیده باشد؛ بدین معنی که فرهنگ ملی، مستلزم تحقق شرایط عینی وظرفیت های ذهنی برای درک ارزشها و مفاهیم ملت سازی، بلوغ فهم عمومی و تکوین بینش جمعی زیست کنندگان یک واحد سیاسی می با شد وبدون تأمین وتمکین چنین پیش شرط هایی، الگو ونمایه ی فرهنگ ملی صورت عملی نخواهد بست. بدین جهت، قائم شدن دولت ملی، پویایی وخرد مندی نطام اجتماعی و پایداری ارزشهای مشترک سیاسی در چارچوبه ی یک فضای حیاتی و جغرافیایی، از پیش شرط های مهم، اصلی و اساسی تکوین و تکامل فرهنگ ملی بشمار است.
چیستی فرهنگ ملی در افغانستان:
نشانه گزاری فرهنگ ملی در افغانستان، مستلزم درک سیر تاریخی و ثمره ی اجتماعی عناصر هویت ملی وچگونگی روند ملت سازی در تاریخ جدید این کشور می باشد. سنجش سیره ی تاریخی دولت ونشانه های عینی ساختار اجتماعی درافغانستان، نشانگر این واقعیت است که نه، پایه های دولت ملی دراین کشور استواری وپایداری بایسته یافته است ونه جریان پیوستگی وپهناوری ساختار قومی ـ فئودالی در این سرزمین مجال بلوغ پیدا کرده است. بدینرو، پاره فرهنگ های متکثر قومی و داده های تاریخی تیره های متفاوت تباری نیز، در این سرزمین، امکان و اعتبار تلفیق وتولیت فرهمند نیافته اند تا در یک دگردیسی مشترک ومدون، به ظرفیت وسلاست بازتولید سامان یافته برسد.
میراثهای مشترکی که ساکنان افغانستان را تا حدودی پیوند میدهند، اسا سا محدود به انگاره های " تاریخی" است که عمدتا در نمایه های سه عنصر ذیل قابل بازخوانی می باشند:
الف. میرا ثهای ادبی، عرفانی و علمی: شعرا، عرفا و مفاخر علمی مانند مولا نای بلخی، سنایی، جامی، رودکی، ابو علی سینا، حنظله بادغیسی، رابعه بلخی و ...
ب. رویدادهای تاریخی: مانند جنگ ومقاومت در برابر اسکندرمقدونی، دفاع در مقابل تجاوز چنگیز خان مغول و مهمتر از همه، مبارزه با استعما ر انگلیس و مقابله با تجاوز روس ها
ج. مبانی دینی: افتخار به مسلمان بودن و نسبت یافتن به دین اسلام با اکثریت 90 درصدی، اصولا یک عامل صوری است که تنها بخشی از هویت مشترک آنهارا در تعامل اجتماعی تبلور می بخشد.
این نوع وابستگیها و نمادها، اما، بدلیل تعدُد هویتهای قومی، زبانی ومذهبی همواره نتوانسته اند منبع الهام بخش ارزشها و نشانه های مشترک قرار گیرند وبه همین جهت، در بینش عمومی و در مبانی دریافت اجتماعی، جنبه ی الزام آوری وخود انگیختگی پیدا نمی کند. برای تبیین و فهم بیشتر این حقیقت می توان به دو مثال عینی اشاره کرد:
مثال اول: پشتون ها، با وجود دیرینگی تاریخی و مشترکات زیست محیطی با سایر اقوام ساکن در افغانستان، عموما و عمدتا، تمایل ندارند هویت تاریخی، فرهنگ قومی ونمادها و نشانه های اجتماعی خویش را با میراث ادبی وافتخارات فرهنگی تمدن فارسی تعریف کنند. بلکه حاکمان سیاسی، رهبران قومی و حتا گروه زیادی از روشنفکران این قوم، سنُت و آیین"پشتونوالی " را مبداء و مظهر افتخارات قومی، ارزشهای فرهنگی، تمایزاجتماعی، شکوه تاریخی وحتا، مشروعیت سیاسی و ملی خود می شمارند. براساس الگوی فرهنگی جامعه ی پشتون " ... به طور کلی پشتونوالی و رواج براصول اسلام تقدُم داده {می شود}، با وجود آن که شریعت را نیز جوهر علیحده ومجزا نمی {دانند} . و ...طبق مشخصه ی برجسته ی قبیله گرایی افغانستان، پایه های حقوقی واخلاقی جامعه نخست ومقدُم برهمه برپشتونوالی وثانیا بر شریعت گذاشته شده { است} ...چون دولت افغانستان اتحادیه ای از قبایل بود وپشتونوالی مبنای اولی ایدئولوژیک آن را از دوره ی 1747 م تا 1880م تشکیل می داد." ( 3) بنا براین، با توجه به ویژگی قبیله ای ـ مذهبی این دولتها، دین نیز به مثابه ابزاری در جهت توجیه آرمانها و آیین های قومی در شیوه حکومتداری و تحکیم انحصار قدرت تک ساخت مورد استفاده قرار گرفته و تنها برای ترویج وهمگانی ساختن ارزشها وسنن قومی، از آدرس دین بهره گرفته شده است.
مثال دوم: دین اسلام نیز بدلیل تفرُق وتعدد مذهبی وغالب بودن عصبیت های قومی دررفتار های اجتماعی، نتوانسته است در همذات پنداری فرهنگی، تولید بینش عمیق و مشترک و رفتار همگِن اجتماعی میان تیره های قومی وفرقه های مذهبی متفرق، توفیق شگرفی بدست آورد. مثلا شیعیان این کشور، احساس می کنند که نتوانسته اند بروشنی جایگاه اجتماعی وامنیت مذهبی خویش را در شمار اکثریت مسلمانان هموطن، دریافته و بعنوان شهروندان همپایه و همدین، خویشا وندی فرهنگی و پیوستگی های ذهنی شان را، مقبولیت و رسمیت ملی ببخشند.
با این وجود اما، نمادهای قابل شمارشی وجود دارد که در سیر زندگی مشترک تاریخی اقوام افغانستان شکل گرفته و می توانند از منظری، بعنوان نشانه های مثال زدنی درحوزه ی فرهنگ ملی بحساب آیند. این نوع نمادها را می توان در دوگروه معنایی دسته بندی نمود. گروه اول را، که امروزه به نوعی، جنبه ی عمومی ونسبتا فراگیر پیدا کرده اند، می توان در سه عنصر برجسته ی "سنت بزکشی"، " اتن" و " آیین نورزوی" باز شناخت. گروه دوم شامل مجموعه ای از الگوهای رفتاری، هنجارهای اجتماعی وارزشهای اعتقادی هستند که خصوصیات مشترکی را دربینش جمعی ونظام اجتماعی اشارت می دهند.
گروه اول :
نمادهای تمدید شده
بزکشی که اکنون بعنوان یک ورزش ملی پذیرفته شده و در اغلب مناطق کشور و در مناسبتهای مختلف برگزار می شود، سنتی دیرینه و رایج در میان ترک تباران بوده است.
بزکشی که نام اصلی آن اوغلاق ( بز ) میباشد یک واژه ترکی بوده، از بازیهای قدیم آسیا می باشد (4) . ودر میان مردمان آسیای میانه ازجمله هزارهها، تاجیکان، ازبکها، قرقیزها و ترکمنها و اقوام افغان انجام میشده است (5). این بازی با اهلی شدن اسپ در مناطق سواحل آمو دریا و آسیای مرکزی بوجود آمد. از آنجا که اسپ و پرورش آن در حیات ترکهای کوچی بسیار اهمیت داشت، جزئی ازمشغولیت های آنان را تشکیل میداد. اسپ داری با گذشت زمان درمیان ترکها تکامل یافت. گله داری، اسپ دوانی، سوارکاری و استفاده از آن در جنگها و در مقابل دشمنان، شکل بازی اجتماعی را پیدا کرد.
براساس معلوماتی که در آرشیو ملی افغانستان وجود دارد، «اله مان» ها که واژه ی ترکی است و به معنای تیز چنگال، چست و چابک می باشد، پهلوانان قوی و چابکی بودند که شبانه به دشمن حمله میکردند و افراد انهارا از میدان با خود به گروگان می آوردند.
بعد ها این مهارت جنگی با استفاده از بزهای کوهی برای نمایش استفاده شد که معمولاً در گذشته، پهلوانان بزهای کوهی را شکار میکردند. علت نامگذاری این ورزش به بزکشی نیز ریشه در همین موضوع دارد. در واقع این بازی بخاطر گرم ساختن و یا بمنظور مشق و تمرین این مهارت، به شکل مسابقه های دسته جمعی درآمد.
خصوصیت بازی این است که سوارکار باید در گرفتن جسد حیوان، برداشتن آن از زمین و بردن آن و رسانیدن بجای معین مهارت بخرج دهد. سوارکار برای پیدا کردن مهارت، مشق و تمرین های دشواری را پشت سر میگذراند. دلاوری، نیرومندی، چابکی و پهلوان بودن لازمه ی سوارکار است. کسانیکه در این بازی سهم میگیرند معمولاً پهلوانانی اند که چاپنداز نامیده می شوند. چاپندازان در این ورزش، به دو گروه جدا گانه تقسیم میشوند و مسابقه با اشاره داور آغاز میگردد. چاپندازان باید بز را به دایره "حلال" برسانند. دایره حلال نقطه و یا محلی است که به شکل دایره رسم گردیده است. هر سوارکار باید جسد بز یا حیوان مورد نظر را که معمولاً گوساله میباشد به آنجا برساند. علاوه بر دایره حلال، یک بیرق در یک نقطه میدان نصب میگردد که چاپنداز با عبور دادن گوساله از بیرق و رسانیدن آن به دایره حلال برنده میشود. مسابقه بزکشی معمولاً دوـ تا سه ساعت را دربر میگیرد. در پایان مسابقه جارچی (جهرچی) نتیجه مسابقه و برندگان را اعلان مینماید که آنرا آخر «اوغلاق» گویند.
برای ورزش بزکشی اسپان ورزیده، پرورش شده و اصیل لازم است. این ورزش همه ساله به شکل مسابقات گروهی در ایام زمستان اکثراً در روزهای جمعه، جشن ها، عیدها و مراسم عروسی، ختنه و خوشی برگذار میگردد. با تأسیس ریاست المپیک در کابل این ورزش به عنوان یک ورزش ملی و اجتماعی مورد توجه قرار گرفت که همه ساله مسابقات آن در کابل و در مراسم رسمی و جشن ها در استدیوم غازی و چمن حضوری و بگرامی دایر میگردد. تشکیلات معینی برای این ورزش در کابل و ولایات بوجود آمده است.
برگزاری مسابقات بزکشی در ولایات به مصرف یکی از بزرگان و ثروتمندان و یا "بای ها" صورت میگیرد. این مصارف شامل جوایز نقدی و جنسی مانند چپن، البسه، قالینچه، اسپ، سکه طلا، تفنگ، شتر و غیره میباشد که به چاپندازان برنده مسابقه توزیع میگردد. (6)
بنا بر نوشته دایرهالمعارف ایرانیکا بزکشی در افغانستان از حمایت دولتهای متوالی برخوردار بوده است به نحوی که در زمان محمد ظاهرشاه (تا ۱۹۷۳) این مسابقات همزمان با جشن تولد شاهنشاهی برگزار میشد. رژیمهای بعدی، تاریخ مسابقه را به سالروز سازمان ملل متحد تغییر دادند. در شمال افغانستان حداقل قبل از تجاوز شوروی در ۱۹۷۹، تا چند صد سوارکار میتوانستند همزمان با هم در نوع خاصی بزکشی که در زبان دری به توده برآئی معروف است به رقابت بپردازند. (7)
بز کشی، امروزه به یک سنت ملی و رسمی تبدیل شده است؛ آنگونه که شهروندان افغانستان از تمام قبایل و تیره های قومی، شادی و شور اجتماعی خودرا با برگزاری این بازی، بدون در نظر گرفتن سابقه ی تاریخی و ریشه ی فرهنگی ـ اجتماعی آن، به نمایش می گذارند. تأثیر اجتماعی و فرهنگی این ورزش ملی، در ایجاد یک همایش همگانی و نمایش خاطره ی جمعی تبلور پیدا میکند که در مرور زمان به یک باور شناور فرهنگی در حوزه ی مناسبات ملی تبدیل شده است. تعلق و توسل به چنین همایش و نمایشی، توانسته است ارزش و گرایش اجتماعی این سنت را با حمایت و هدایت رسمی نظام سیاسی، ضمانت فرهنگی ـ اجتماعی و مداومت تاریخی ببخشد. ازین رو، بزکشی در هیات یک ورزش رسمی اما به مثابه یکی از نمادهای فرهنگ و سنت عمومی، هم در بینش و ستایش اقوام و شهروندان افغانستان پذیره و پردازش گردیده و هم درجامعه ی جهانی بعنوان یکی از شاخصها و شناسه های فرهنگ ملی این کشور، شهرت پیدا کرده است.
2. اتن
آنچه که از گذشته ی اتن خوانده شده این است که در اصل، این رقص " از جمله بازیهای ملی آریایی ها بود{ه} " است.(8) اما، در افغانستان چنین پنداشته می شود که اتن ریشه در سنتهای فلکلوریک پشتون ها، که یکی از اقوام آریایی می باشند، دارد و بدین جهت باز تاب دهنده ی آداب و رواج این قوم می باشد.
این رقص که اکنون، تقریبا شیوع عمومی پیدا کرده است، بنام « اتن ملی » یاد می گردد و عمدتا در مراسم و جشنها ی رسمی اجرا می کردد و به مثابه یکی از نمادهای شاخص سنت فرهنگی ـ اجتماعی کشور، شناخته شده است. جایگاه ملی این رقص گروهی تا آنجا مورد حمایت و توجه بوده که حتا " ... در گذشته ها به حیث سرود ملی افغانستان معرفی شده است... آهنگ این سرود توسط استاد محمد فرخ و محمد مختار در سال١٩٤٣ م. ترتیب و پذیرفته شده است. " (9)
تعلیم وتمرین اتن ملی در مدارس و مراکز آموزشی دولتی و رسمی وتبلیغ آن از سوی رسانه های همگانی، از سیاست های فرهنگی مداوم و سازمان یافته ی دولت های افغانستان برای ترویج این رقص بوده است که، پذیره ی ذهنی و رواج عمومی آن را بعنوان یک نماد ملی در سطح کشور تسهیل نموده است. بدینرو، پذیرش اتن ملی بعنوان یک نماد مشترک در میان عامه، بتدریج ارزش فرهنگی آن را از عمق سنت قبیله ای، تا حد زیادی، بر لایه های ذهنیت ملی شیوع داده است.
برخی از فرهنگیان وقلمزنان اما، منزلت فرهنگی اتن ملی را از حوزه ی سنت قبیله ای پشتونها فراتر نمی دانند. این دسته معتقدند که تحمیل این رقص، که نشانه ی تشخُص و هویت قومی پشتونها می باشد، به مثابه یک سمبل ملی، نتیجه ی فشار سرداران حاکم بر اقوام دیگر و کوشش استبدادی و زورمندانه ای بوده که به نشانه ی سلطه ی سیاسی، بر اقوام غیر پشتون صورت گرفته است. (10)
با این وجود، اتن، بعنوان یکی از شاخصهای پر جاذبه ی فلکلوریک، با توجه به سیر تاریخی و ویژگیهای فرهنگی ای که در فرایند تطور اجتماعی خود گذرانده است، می تواند ومی باید یکی از گزاره های فرهنگ ملی شمرده و پرورده شود. پیامد و پیمانه ی پذیرش و پردازش این رقص آیینی و موزون گروهی، نه تنها نمی تواند ونباید به مفهوم سلطه ی سیاسی پشتونها تلقی گردد بلکه سیر وثمره ی تعامل، مدارا، مشارکت وهمپایگی یکی از اقوام عمده ی کشور را در غنامندی و پهناوری فرهنگ مشترک به وارستگی می نمایاند. چنین فهمی از عناصر فرهنگ ملی، زمینه و بهانه ی داد وستد فرهنگی و تولد ذهنی پیراسته وپویا را درنگرش و رفتار متقابل اقوام چند پاره ی کشور فراهم می سازد.
3. آیین نوروزی
در ادبـيـات فارسي جشن نوروز را، مانند بسياري ديگر از آيـيـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند. شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري، چون فردوسي، منوچهري، عنصري، بـيـروني، طبري، مسعـودي، مسکويه، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبـيـات پـيـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند. (11)
بنا براین، نوروز جشنی است باستانی ، که هزاران سال پيشينه دارد. بر اساس اسطوره های ويدا و اوستا، جشن نوروز در زمان يما ( جمشيد ) سرسلاله شاهان پاراداتا يا پيشداديان بلخ بنياد يافته است. اين اسطوره ها به هزاران سال پيش بر می گردند وتثبيت وجود شخصيت های اسطوره يی و زمان وقوع رويدادها در آن ها تا کنون ممکن نشده اند، و اما در روايات قديمی از پنج تا هفت هزار سال و بيشتر از آن تذکر رفته است . در يکی از روايات آمده است که چون يما بر اورنگ شاهی نشست، با ديوان به جنگ پرداخت، آنان را شکست داد و تابع کرد و به فرمانبرداری وکارمجبورشان کرد. يمای درخشان ديوان را بفرمود تا کان ها بکنند و جواهرات برون بياورند وبه قعر دريا ها بروند و گوهر ها برون نمايند و مردمان را راه ثروت بياموزند ، عطر های خوشبو فراهم بکنند و جامه های رنگين ببافند. به شکرانه وفور نعمت و آسايش و رفاه بود، که يمای بزرگ و درخشان جشنی برپا ساخت. در همين جشن آفريدگار يما را از زمستان سخت با سرمای نابودی آور، که در پيش بود ، آگاه گردانيد. آنچه که نوروز را جاودانه ساخته، بيش از همه منطق اجتماعی و طبيعی آن ميباشد. با نوروز سال نو خورشيدی آغازمي يابد و پس از سردی و رکود زمستان، فصل کار و کوشش شروع ميگردد ، که زندگی و سطح محصول و درنتيجه سطح رفاه درسال آينده، به آن بستگی دارد. نوروز درافغانستان به مثابه جشن دهقان نيز برگزار مي گردد. در اين روز دهقانان، باغبانان و مالداران و کلیه ی شاغلين حوزه ی زراعت و مالداری دستاورد های خود را تو أم با آماد گی ها برای کار و تلاش در سال نو به نمايش می گذارند. اين رسم نوروزی نيز، درفرهنگ ومدنيت باستانی افغانستان ریشه دارد، که در آن زراعت ومالداری ازمقام شایسته ومهمی برخوردار بوده است. دراين رابطه يکی ازشايسته ترين کار ها مراسم نهال شانی ميباشد که يکی از عنعنات ارزنده ملی به شمار است. در کنار رسومی که دارای خصلت اجتماعی می باشند، در نوروز رسوم پسنديده ی ديگری نيز وجود دارد ، که بيشتر به کانون خانواد گی و استواری و نيکبختی آن ارتباط دارد. از اين جمله است باورهای قديمی در باره برگشت روح نياکان و مردگان برای کمک به وارثان و بازماند گان در آستانه جشن نوروز. چنان که روشن است، يک سال خورشيدی ۳۶۵ روز و پنج ساعت و چهل و هشت دقيقه و پنجاه ثانيه ميباشد. چون سال را به دوازده ماه تقسيم ميکردند وهر ماه را سی روز قياس مينمودند ، باکسر دقيقه ها و ثانيه ها، پنج روز ديگر اضافی ميماند. به همين سبب ۳۶۰ روز را گاه زنده ها و ۵ روز آخر سال را از آن مرد گان ميدانستند. باور گذشته گان بر آن بود، که در همين پنج روز آخر سال ارواح مرد گان به سوی خانه و کاشانه بر ميگردند، تا به وطن و خانواده خود کمک نمايند و ده روز را ميان خانواده خويش بسر برند. به همين سبب کوشش ميشده تا بخصوص در هنگام سال نو و آستانه آن بيشتر و بهتر ازهر زمانی، کانون خانواده در تفاهم ، همدلی و خوشی کامل باشد، زيرا باور داشتند که در غير آن، ارواح گذشتهگان ناخشنود شده و خانوداه را پيش از سپری شدن موعد ترک خواهند کرد . ورود بهار نيز حاصل همين فرود دسته جمعی ارواح نياکان و گذشتهگان ، که باور بر مقدس بودن و بهشتی بودن شان بود ، پنداشته ميشد. روشن کردن چراغ قبل از تاريکی هوا در آستانه نوروز و نيز شیوع اين عقیده که در نوروز بايد درخانه ودرمیان خانواده خود بود، درهمين باور ريشه دارد . رسم ديگر نوروزی که آن هم در ظاهر بيشتر خانوادگی مينمايد، و با بهروزی اجتماعی نيز پيوند عميق دارد و با تقديس کشت و زرع و سبزی و خرمی و پاکی محيط زيست همريشه مي باشد، همانا رسم هفت سين است . عدد هفت از زمان فرهنگ ويدايی در سرزمين ما عدد نيک و حتی مقدس پنداشته مي شد. به گونه مثال در آيين ميترايی بر هفت اصل تاکيد ميشده است. باور به پروردگار يکتا، داشتن تنها يک همسر، مخالفت با بردهگی و برده داری، اسير افسون ثروت نشدن، انتخابی بودن زمامداران ورهبران دينی و دولتی، از شمار همين اصول است . به همين سان هفت مرحله سلوک ــ طلب ، عشق ، معرفت ، استغنا ، توحيد ، حيرت و فنا ــ وجود داشته ، که شيخ عطار از آن در منطق الطير به نام هفت وادی سلوک يادکرده است. رسوم باستانی نوروز، به مرور صبغه دینی نیز گرفته است. افراشتن جهنده بر فراز زيارت ها واماکن مقدسه در کابل ، مزار شریف وسایر ولايات از ان جمله اند. دراين ميان افراشتن جهنده بر مزار حضرت علی درمزار شريف، مرکز ولايت بلخ مراسم پر شکوه و پر از جذبه دارد و عقيده بر آن است، که در اين روز کورها بينا ميشوند وبيماران شفا ميآبند و نياز حاجتمندان برآورده می گردد. با افراشتن جهنده بر زيارت سخی درکابل، که آن هم با مراسم با شکوه همراه است، آیین موسوم به ميله سخی شروع ميگردد. (12) نماد تلفیق باورهای مذهبی با آیین های نوروزی را می توان بصورت اشکار در مراسم سالانه ی جشن گلسرخ و آیین موسوم به بر افراشتن جهنده در روضه سخی درک نمود که مهمترین وپر شکوه ترین تشریفات ملی رابه نمایش می گذارد.
ریشه ی این باور به زمانی بر می گردد که درقرن پانزدهم، زمانی که سلطان حسین میرزا، فرزند غیاث الدی منصوربن میرزابایقرا ی اوزبیک تبار، درسال 1468 میلادی درهرات اعلام پاد شاهی کرد. سلطان حسین میرزا که بعدا بنام جدش ( بایقرا) شهرت یافت، پسرش بدیع الزمان را حاکم بلخ مقرر نمود وامیرعلی شیرنوائی را به صفت وزیردرباروفرهنگ مؤظف ساخت. درهمین زمان، درترکستان شایع شده بود که تابوت حضرت علی ابن ابی طالب درکوچۀ یاد گاربای پیداشده است. سلطان حسین بایقرا دستور صادرنمود که در محل پیدا شدن تابوت، عمارت زیبا اعمار گرد د. بدین ترتیب، بارگاه ساخته شده، به روضۀ شریف معروف گردید وشهری که دراطراف روضه ساخته شد به مزارشریف شهرت یافت.(13)
با نوروز يک سلسله جشن ها وميله های بهاری آغاز می يابد، که از اين شمار ميتوان از ميله گل سرخ در تورغوندی، ميله ارغوان در اطراف کابل ، ميله گل نسترن در باغ بالا و ميله گل نارنج در جلال آباد نام برد. در فصل گل نارنج و تحت نام ميله گل نارنج ، در جلال آباد ساليانه مشاعره بزرگ نيز صورت مي پذیرد. (14)
جشن نوروزدرمناطق مختلف افغانستان برگزارمیگرد د؛ درکابل درنواحی ای مانند کارتۀ سخی ، منده یی، خواجه صفا، کاریزمیر، شاه شهید و شهدای صالحین باتجمعات مردم، همراه با آوازخوانی ها تجلیل میگردد. درکارتۀ سخی ومنده یی توغ وجندۀ نوروزرسماً ازطرف یک مقام بلند مرتبه دولتی برافراشته می گردد.
درهرات درمناطق پل مالان، تخت سفر، گاذرگاه ودربعضی ولسوالی های آن با تجمعات مردم روز نوروزجشن گرفته می شود. زنان دف ودایره میزنند، مردان ازساز وسرود مروج محلی استفاده می کنند و جوانان به توپ بازی وکشتی گیری می پردازند. درقندهار، مردم دراطراف خرقۀ مبارک، با با ی ولی و تفریحگاه ارغنداب جمع می شوند، جوانان به بازی های محلی مثل خوصک ، توپ بازی، اتن وسایر سرگرمی ها مبادرت می کنند. درولایا ت دیگرافغانستان نیز، براساس شرایط محیطی وفرهنگی منطقه، جشن نوروز گرامی داشته می شود.(15)
بنا براین، تاریخ تجلیل وبزرگداشت نوروز در این سرزمین با اسطوره ها آمیخته است، ولی از مدت زمانی که گواهی روشنتری وجود دارد، بزرگداشت بهار و نوروز دربرگیرنده ی آداب ورسوم مردمان سرزمین های زیادی گردیده ونوروز، روزنخستین فصل اول سال درشمار یکی از طبیعی ترین وپرجاذبه ترین روزها وجشن ها ی جهان شناخته شد است، وهمین نسبت شکوهمندش بود که، اورا به تقویم «جلالی » در جهان شهرت داد. (16)
آیین نوروزی به دلیل تولید گونه ای از ارزشهای عام اجتماعی توانسته است طی زمان های طولانی، برخی از خصوصیات وبینش مشترک را در حوزه ی تعامل اجتماعی پردازش کند. نمادها و الگوهای این بینش مشترک که در عناصری مانند باورهای مذهبی، سنت های زیست محیطی، دریافتهای فرهنگی و بازتولید ارزش های فلکلوریک تبلور می یابد، گونه ای از پیوندهای پیوسته را میان گروههای مختلف قومی وتباری افغانستان بستر سازی نموده است که بصورت ملایم ومداوم، در تکاپو و کنش های اجتماعی جلوه پیدا می کند ومی تواند جلوه هایی از فرهنگ ملی را بازتاب دهد.
با این وجود، اما این نوع پیوندها علیرغم دیرینگی وپیوستگی ارگانیک خود، قادر به ایجاد شبکه ای از همخویی روانی، همسازگری سیاسی وهمگویی های بایسته ی اجتماعی در فرایند زندگانی مشترک ملی نگردیده است. ریشه ی اصلی این واقعیت فرهنگی ـ اجتماعی را باید در نوع ساختار قومی، خصوصیات نظام سیاسی واقتصادی و ویژگی های فرهنگ قبیله ای در این کشور جستجو نمود که تا هنوز موفق نشده است شرایط تألیف و ترتیب یک جامعه ی ملی را بصورت طبیعی و برومند فراهم سازد.
گروه دوم:
خصوصیات مشترک، جلوه های همسنخی
زندگی در یک فضای جغرافیایی مشترک و همداستانی در یک حیات تاریخی مشابه، خصوصیات رفتاری، تولیدات ذهنی، الزامات اخلاقی وکنشهای اجتماعی نسبتا همسنخی را درالگوی زیست جمعی ساکنان افغانستان جاری کرده است. این پدیده ها نشانه هایی از همانندی فرهنگ قبیلوی را نمایه داری می کنند که در روان جمعی و اخلاق اجتماعی جامعه ی قبیله ای، پیشا مدرن وسلسله مراتبی، قوام تاریخی وخصلت اکولوژیک پیدا کرده وبصورت توارث وتوالی، تداوم یافته است. نمایش این پیوستگی ارگانیک میان اجزای مختلف جامعه ی قبیله ای الزاما به معنی درهم تنیدگی وتناسب خود خواسته وعقلانی اقوام در یک حوزه ی فرهنگی منبسط و در یک قلمرو سیاسی منضبط ویا منبعث از کارکرد مدیریتی یک دولت ملی نیست بلکه، این نوع همسنخی رفتاری وپنداری اساسا ناشی از الزامات محیطی ورازها ونیازهای سنت همجواری است که در حوزه ی زندگی وکنش جمعی نا خود آگاه ساکنان این سرزمین به عادت وعبادت تاریخی تبدیل شده است.
بنا براین، آنچه که جامعه ی متنوع ومتکُثر افغانستان را در یک سلسله ی رفتاری وخصلت مشابه اجتماعی، همگونگی و همداستانی می بخشد، زنجیره ای ازمفاهیم وتصورات است که پیوسته در عمل وتعامل اجتماعی بازتولید می گردد. این مفاهیم که در عمق باورها رسوخ دارد، سیره وبصیرت ناخود آگاه جمعی را در گذر تاریخی وچرخه ی محیطی به گونه ای سامان داده است که تأثیر پذیری وگرته برداری از تحولات مدرن وشناسه های عقلانی را کمتر بر می تابند. این مجموعه گرایشها وبینش های عامه را که ویژگی هایی از یک جامعه ی ایستا ونا شکفته ی سیاسی می باشند، می توان در نشانه های ذیل کد گزاری نمود:
مرد سالاری: پندارهای رمزواره
مرد ـ محوری مهمترین مشخصه ی بینش عامه در افغانستان است که عمومیت ومقبولیت اجتماعی وتقدیر تاریخی یافته است. ارزش وامتیاز مردانگی در تمام سطوح ولایه های پیدا وپنهان ذهن جمعی نفوذ و بلکه قدسیت پیدا کرده است و منشاء یک سلسله ازقدرتهای نا محدود وافتخارات لا یزال بشمار می رود که به آسانی خدشه برنمی دارد وتغییر نمی پذیرد.
افتخار وامتیاز "مرد بودن" محدود ومنسوب به یک گروه قو می خاص نیست بلکه این بینش، مهمترین وجه اشتراکی است که تمام ساکنان متفرُق این کشور را نسبت به گرایش وستایش اسطوره ی «مرد» پیوند می دهد. اعتقاد واعتماد به نیروی تغییر دهنده وجهنده ی مرد، اختیارات، امکانات ومسئولیت هایی را برعهده ی این جنس می گذارد که اورا در مقام الوهیت زمینی می نشاند. این مقام، به مرد حق می دهد که اراده ی جمعی خانواده درتصمیم گیری مطلق او تبلور پیدا کند، ریاست وصاحب اختیاری در تولیت امور زندگی از آن او باشد، مالکیت در شخصیت حقیقی واراده ی حقوقی او تمرکز یابد وارزشها وپایگاهای اجتماعی هم معطوف به شهامت و شوکت مردانگی او گردد.
مرد بودن در فرهنگ عامه، تنها یک نشانه ی جنسیتی وتفاوت بیولوژیکی نیست بلکه علامت یک شایستگی طبیعی و علو درجه ی انسانی در فطرت وماهیت تکوینی تلقی می گردد وبه همین دلیل است که منشأ بسیاری از مثال ها و نمادهای ارزشی ـ انسانی در زندگی روزمره و آیین های اجتماعی قرار می گیرد. ادبیات فلکلوریکِ دری زبان ها وپشتو زبانها وسایر اقوام، مملو از مثلها و متلهای اجتماعی است که بر محور مرد وارزشها، صفتها و خلاقیتهای مردانگی استوار گردیده است. نمونه ای از این مثلها ومتلها را می توان در صفات واصطلاحات فراگیر ورایج ذیل باز یافت:
جوانمردی: سخاوت، مروت، مهربانی، وفاداری و...
مردانه: شهامتمندانه، غیورانه، قدرتمندانه، شجاعانه و...
نرانه ـ نرانه گی: با شهامت، بی پروا، شایسته، با همت و...
نرواری: با غرور، با قدرت ، با جسارت، با سربلندی و... در اصطلاح عامه " لفظیست که از روی جسارت وبی ادبی در مقابل بزرگان گوید." (17)
نامرد: بی وفا، بی معرفت، فراموشکار، نمک نشناس، بی همت و...
زنِ ریشدار: مردترسو، بی کفایت، ضعیف، گوشه گیر، مظلوم و...
مردانگی: فداکاری، گذشت، صبوری، دست ودل گشادی، وفا داری، غیرتمندی
نرکلُه: آدم مردانه صفت (18)
نرغازی: شخص شجاع وبا همت (19)
نردبنگ: کنایه از آدم پوک وبی معنی (20)
نرکبل: کنایه از آدم سست وبی همت (21)
نر ِماده سینه: خنثی، آدم زنانه خو و بی همت (22)
این مثلها که ثمره ی حیات اجتماعی و باور های هنجار شده ی زندگی تاریخی این اقوام می باشد، دایما به باز تولید مفاهیم معطوف به راز وارگی نرینه و تعمیق باورهای اسطوره ای منوط به شکوه حماسی مردانه پرداخته وسامان جامعه ی مردسالار را قوام تاریخی وقداست اجتماعی بخشیده است.
بنا براین، تاریخ سیاسی و تحولات اجتماعی ـ فرهنگی این سرزمین، تاریخ مذُکر است که تمامی امکانات در حوزه های سیاسی، مذهبی واقتصادی حامی و روا دار جنس مرد بوده اند.
سیاست: همواره بعنوان یک عنصر مردانه، حوزه ی اختصاصی عمل وتوانایی فردی مردها در این کشور بوده است که قدرت و مشروعیت خلیفگی اورا در سرنوشت اجتماعی تثبیت نموده است.
مذهب: مهمترین وکارآ ترین ابزار معنوی وروانی است که با آموزه های انشایی وتعبدی خود، فرصتهای طویلی از اختیارات و درجات معنوی، اخلاقی و فرهنگی را برای جنسیت برتر مرد، زمینه ی تفسیری و بهانه ی تأویلی فراهم کرده است.
مالکیت اقتصادی: مدیریت، قدرت وبلند مرتبگی تقریبا بی چون وچرای مرد را برکلیه ی شئون زندگی اجتماعی، خانوادگی وفردی سزاواری واستواری بخشیده است.
زن ستیزی: ارزشهای مفقود
خفُت اجتماعی ای که نسبت به جایگاه انسانی وشأن فرهنگی زن درباور عمومی جامعه ی افغانستان جلوه ی عملی و روز ـ مرگی عینی پیدا کرده است، ریشه در ساخت اجتماعی وبافت ذهنی یک جامعه ی کاملا مردسالار دارد. هنجار ها و سنتهایی که






